|
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 14:55 :: نويسنده : ℕazanin
یه دفعه من رو چرخوند به طرف خودش . توی چشمام نگاه کرد . چند لحظه به من خیره مونده بود . یه دفعه دستشو انداخت دور کمرمو منو به خودش چسبوند . زل زده بود توی چشمام . منم همین طور . سرمو به طرف صورتش بلند کرده بودم . چون قدش از من ده پانزده سانت بلند تر بود. سرشو آورد نزدیکو نفهمیدم چی شد که یک دفعه آترین خیلی سریع منو از خودش جدا کرد و با وحشت از در اتاق رفتبیرون . ![]()
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 14:49 :: نويسنده : ℕazanin
آترین داشت از کافی شاپ میومد بیرون که گارسون جلوشو گرفت و ازش خواست که سلف من رو حساب کنه . ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:41 :: نويسنده : ℕazanin
رامتین زیر لب با خودش زمزمه کرد :
ادامه چند روز دیگه ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:40 :: نويسنده : ℕazanin
من ــ گفتم که نه . نمیام . همین الان هم بیا ... اکه حرفی داری همینجا بزن . ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:37 :: نويسنده : ℕazanin
دستی به صورتم کشیدم . با حس کردن خیسی اشک روی صورتم جا خوردم . چرا باید واسه ی همچین چیزی گریه ام بگیره ؟ ... قبول داشتم که بخاطر رفتار رامتین و بابا خیلی لوس شده بودم اما نه در حدی که بخوام واسه ی موضوع به این مسخرگی گریه کنم . ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:37 :: نويسنده : ℕazanin
با تردید گفتم : ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:37 :: نويسنده : ℕazanin
خندیدم و و به سمت پله ها رفتم . رامتین هم سراسیمه رفت پایین . تا رسید به آترین بازوشو دور گردنش حلقه کرد و گفت : ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:36 :: نويسنده : ℕazanin
با یاد آوری اینکه امروز خاله سمیرا اینا میان خونمون لبخندی زدم و از جام بلند شدم . با اینکه امروز زود تر از همیشه بیدار شده بودم اما سرحال تر بودم . خیلی سرحال تر ! ... انگار یه نیروی خاصی توی وجودم بود که سرحالم میکرد . ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:36 :: نويسنده : ℕazanin
برای خودم چشمکی زدم و از پله ها پایین رفتم. ![]()
جمعه 1 شهريور 1392برچسب:, :: 18:35 :: نويسنده : ℕazanin
بازوی آترینو توی دستم گرفته بودم و گوله گوله اشک میریختم . خاله سمیرا جلوم نشست واشکام رو پاک کرد . موهامو ناز کرد . پیشونیمو بوسید و گفت : ![]() ![]() |